|
پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
عشق یعنی یک تمنا ، یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق ، یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق ، یعنی مات از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت ِ پگاه عشق ، یعنی عطر خجلت ... شو ِر عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق ، یعنی بی تو هرگز .... پس بمان تا
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
ديرگاهيست که تنها شدم؛
زهمینی سهوزم خۆش ئهویست
دست عشق از دامن دل دور باد می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد ؟ موج را آیا توان فرمود : ایست ! باد را فرمود : باید ایستاد ؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
این روزها به لحظه ای رسیده ام
الفبای درد از لبم می تراود az ye weblag in shero grftam
هنوز غرق هزاران گناه پنهان است
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور در زمستاني غبارآلود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور ديدگانم همچو دالان هاي تار گونه هايم همچو مرمر هاي سرد ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شد از فرياد درد مي رهم از خويش و مي مانم ز خويش هر چه بر جا مانده ويران مي شود روح من چون بادبان قايقي در افق ها دور و پنهان مي شود بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند از رخسار سنگ گور من گمنام مي ماند به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ (( فروغ ))
عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هرچه بينی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی آب بر آذر زدن
|
About |