|
نامۆ نامە لە نیو گۆمی خەیاڵو خۆلیاكانمدا وەك شێتێکی سەرگەردان دەخۆلامەوەو لە ناكاو ترسو نامۆیی سەراپا وجودمی داگرت، رۆژە رەشو تابۆكانی ژیانم وەك تەراژیدیایەك دەهاتەوە پێش چاوم، لەشم وەك ژەكیك دەهاتەوە یەك، هەستم به پیری دەكرد هەر چەند تەمەنم هێشتا 24 ساڵ بوو بەڵام قژم گەنمۆكە ببوو، زۆر جاران هاوڕێكانم پێیان دەگوتم سەر سپی، بەڵام من دەمگۆت (نا) ئەوە نیشانەی خودایە. هەر
ادامــه مــطــلــب
یک شب کنار شمعی، تاصبحدم نشستم او گریه کرد و می سوخت،من هم زغم شکستم در آن شب سیه رو،يادم به چشمت افتاد آهسته اشكي آمد،پایین ز دیدگانم گویی به شعله آمد ،شمع درون جانم آن قطره اشکم آخر،بر روی شمع لغزید خاموش گشت آنگه،دودی به ناز رقصید از طرح دود آن شمع،در آن سیاهی تار شعری نوشته می شد،آهسته روی دیوار دل می تپد به سینه با یاد روی دلدار هر جا که هستی یارم باشد خدا نگهدار...
پرسيدم: چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
عشق یعنی یک تمنا ، یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق ، یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق ، یعنی مات از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت ِ پگاه عشق ، یعنی عطر خجلت ... شو ِر عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق ، یعنی بی تو هرگز .... پس بمان تا
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
ديرگاهيست که تنها شدم؛
زهمینی سهوزم خۆش ئهویست
دست عشق از دامن دل دور باد می توان آیا به دل دستور داد؟ می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد ؟ موج را آیا توان فرمود : ایست ! باد را فرمود : باید ایستاد ؟ آنکه دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
این روزها به لحظه ای رسیده ام
الفبای درد از لبم می تراود az ye weblag in shero grftam
هنوز غرق هزاران گناه پنهان است
|
About![]()
Home
|